خرید بک لینک
به وقت نم نم باران که ما در گویش خود خاکی وارش می نامیدیم و خورشید هم دزدانه از لای ابرهای بهاری به زمین سرک میکشید, رنگین کمان هایی قوسی بسیار زیبایی شکل می گرفت که برای ما هم مظهر زیبایی بود و هم معمایی ناشناخته که این رنگین کمان در کجا به زمین می خورد. و همین بانی داستانی زیبا شده بود که با دیدن آن برای هم تعریف می کردیم. وقتی آرش برای نجات ایران زمین با کمانش به قله دماوند رفت نگاهی به اطراف کرد و نگاهی به آسمان. وارش خاکی به آرامی در حال باریدن بود و صورت آرش از قطرات ریز باران خیس و بارا

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 11:30

در روزگاران قدیم مردم ساده دلی زندگی می کردند که پادشاه و خان و آقابالاسری نداشتند. شغل آنان برنجکاری و نوغانداری بود. هر روز کله ی سحر که آسمان سفیدی می زد، پا می شدند داس و بیل را روی دوش می گذاشتند و بر روی زمینی که ملکشان بود می رفتند، کار و زحمت می کشیدند و هنگام غروب به خانه های خود بر می گشتند. انبارهایشان پر از برنج و ابریشم بود. فقیر و بیچاره و بیکاره در میانشان وجود نداشت. در مجموع مردمی سعادتمند بودند و زندگی راحت و آسوده ای داشتند. امور آنان به وسیله ی ریش سفیدان اداره می شد. به مر

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 11:30

هی چشمم به طاق شکسته پل قدیمی میخورد که در طول ایام در هم شکسته شدند و علف هایی چند در اطرافش روییده اند آدمی نمی داند که در لابلای این آجر شکسته ها چه داستانهایی نهفته است که ریشه در تاریخ این دیار کهن دارند اما با شاخ و برگهایی از جنس اساطیر و یکی از آنها داستان طاهر و زهره است که برگی از تاریخ فلکور گیلان بر ما نمایان می شود. در میان آب های خروشان سپید رود بر کناره شرقی آن در کناره ده لویه از توابع رودبار بقایای پل و قلعه ای بوده که حالا اثر چندانی از آن باقی نمانده و مصالح آن بقدری ستپر و

برچسب: نویسنده: فاطمه کوشکی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 11:30

صفحه بندی